خلاصه داستان از این قرار است که دختری جوان نیمههای یک شب در کتابخانه پدرش میگردد و کتابی قدیمی را پیدا میکند و بستهای کاغذ زردشده. این کاغذها نامههایی هستند که آغازشان رنگ و بویی منحوس دارد: «به وارث عزیز و بداقبالم...» این کشف او را به دنیایی میکشاند که حتی به دورترین رؤیاهایش هم خطور نمیکرد: هزارتویی از اسرارِ گذشته پدرش و سرنوشتِ مرموزِ مادرش که علتش نیروی شرّ عظیمی است که در ژرفای تاریخ نهفته. در همان لحظات، ناخودآگاه خود را در آغازِ راهِ جستجویی برای یافتن سؤالهایش میبیند که آن را حق خود میداند: جستجو برای دانستن حقیقت درمورد وِلاد صلابهگر، حاکم قرونوسطایی که فرمانروایی وحشیانه و سبعانهاش شالوده اسطوره دراکولا را شکل داد. افسانه دراکولا با دنیای امروز چه ارتباطی دارد؟ جواب این سؤال از مرزها و زمان امروز فراتر میرود و قهرمان داستان را از آرشیو کتابخانه آکسفورد به استانبول و بوداپست و از آنجا به قلب اروپای شرقی میکشاند. او نشانههای ظلمانی و متون پنهانی را رمزگشایی میکند و رازهایی را میبیند که در روایات و سنتهای صومعههای قرون وسطا هستند و با دشمنانی سهمگین رودررو میشود تا اینکه گامبهگام به بخشهای پنهان زندگی گذشتهاش نزدیک میشود و درنهایت مجبور است با خود اهریمن روبهرو شود.
خلاصه کتاب :
خانم بنت می خواد که پنج دخترش- جین، الیزابت، مری، لیدیا و کیتی-
را آماده پیدا کردن شوهری مناسب کنه.
جوانی ثروتمند به نام چارلز بینگلی و دوستش آقای دارسی (که بسیار مغروره) به ندرفیلد وارد می شن. و بلافاصله در تمام خانوادههای دوروبر جنب و جوشی ایجاد میشه، چون همه این جوان را مورد فوقالعادهای برای دختران خود میبینند .بینگلی دلباخته جین، بزرگترین دختر از پنج دختر بنت میشه. اما خانواده بنت فقیر است. ویلیام دارسی به بینگلی القا می کنه که جین دوستش نداره و وادارش می کنه تا به طور ناگهانی آن محل را ترک کنه.
در این بین دارسی، با وجود غرورش، به
الیزابت، خواهر جین، سخت علاقهمند میشه و از او تقاضای ازدواج میکنه، اما
....
اولین کتاب ، یک اثر جاودان کلاسیک از نویسنده ای جاودان ، چارلز دیکنز هست. نام این رمان Hards Time یا لحظات سخت هست. کتاب ترجمه نشده و انگلیسیه.
خلاصه کتاب :
اگنس دختری ساده و تا حدی کند ذهن است که با پدرش در یک مزرعه زندگی می کند , اگنس هیچ دوستی ندارد بنابراین با سختی زیاد مترسکی درست می کند , دوستی که در تخیل همراه همیشگی اگنس است, روزی در کنار جاده مزرعه ,چندین پلیس از اگنس درباره مجرمی فراری می پرسند و ...
خلاصه : این داستان درباره حیوانات یک مزرعه هست که همگی میتونن حرف بزنن و فکر کنن و تصمیم می گیرن که انقلاب کنن و مزرعه رو از دست آدمها در بیارن و خودشون بر خودشون حکومت کنن و همین کار رو هم انجام میدن اما متاسفانه مثل خیلی موارد دیگه از این دست در بین راه دچار گمراهی شده و ... بهتر خودتون بقیه داستان رو بخونید.